تبليغاتX
سینستان

سینستان

سینما + داستان
حمید هامون
 

 

خسرو شکیبایی مرد!!!
به همین سادگی ... به قدری دلم از این خبر و واقعه گرفته است که نمی توانم بهش فکر کنم. حمید هامون مرد،از بس که جان ندارد. آن روزهایی که بارها و بارها هامون را دیدم به عشق فکر کردم: اگه دوست داری یه کتاب بخونی پر از عشق و درد اینو بخون -ابراهیم در آتش-.
و پر از بغض می شدم وقتی که داد می زد: این زن عشق منه ، سهم منه ، حق منه، طلاقش نمیدم .یا اونجا که کودکی بود و در کوچه پس کوچه ها می دوید: شما علی جونو ندیددین؟ علی عابدینی!!!
حالا او رفته آرام و بی صدا و من به یاد گریه های بی صدایش اشک می ریزم...

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت20:11توسط آزالیا |
همیشه دلم می خواست برای یک بار هم که شده، تو زندگیم مست کنم. ببینم این چه حسی یه که همه این قدر دوستش دارند . چند روز پیش این اتفاق افتاد، خوب نمی گم بد بود اما خیلی معمولی بود ، نمی دانم چرا من فکر می کردم باید یه چیز عجیب غریب باشه!!!!!
پ.ن. عجب پست چیپی!!!
+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت0:45توسط آزالیا |
دستهام رو می گیری و هلم میدی سمت دیوار. می آیی جلوم. نفست به نفسم می خوره .پره های بینی ات تند تند باز و بسته می شوند .مثل اسب مسابقه ای که نفسش بریده. چشمهام زل می زند توی چشمهات و بعد می چرخد روی تا روی لبهات. آرام سرت را می آوری جلو و چشمهات را می بندی . نگاهم به طاق پنجره می ماند و صورتم را کنار می کشم....
+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت17:23توسط آزالیا |
به آسمان ابری سلام می کنم در این شبانگاه داغ تابستان.به نسیم که دیریست نمی وزد بر روح خسته ام. به خورشید که نیست اما هست.

دلم گرفته است از آن هنگام که زن شده ام. خداوند مرا به شکیبایی می خواند و من می پذیرم.

همسری شده ام صبور و دلداری بی قرار. به عشق سلام می کنم که دیریست از آن می گریزم. اما او می آید گاه آنچنان آرام و بی صدا که وهم برم می دارد " نکند رفته است" و گاه با چنان خروشی که هراس از رسوایی رنگ رخسارم را می برد. روزگار عجیبی است نازنین عشق را مدتهاست  در پستوی خانه نهان کرده ام. اینک شمعی می خواهم تو راهبرم باش...

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت21:54توسط آزالیا |
کم کم دارم به شناخت جدیدی از آدمها می رسم چقدر راحت حرفی را می زنند و چقدر راحت تر زیر آن!! زندگی بازی های عجیبی دارد نمی دانم باید خودم را بسپرم به جریان آن یا ....
+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت11:33توسط آزالیا |
coptan,oh captan

در کنار دریا

        ساحل پیش می رود

                           تا چشم کار می کند.

      آفتاب، تیز و مستقیم .

          سایه بان کلاهم را بالا می زنم

                    و راه را می پیمایم.

کرمهای ریزی لابلای انگشتانم می لغزند

                       و جای پاهایم در شن به سرعت پر می شود.

  ناخدا می آید، می دانم.

       شاید نیمروز،

                       آنگاه که خورشید به میانه رسیده است

                                                       و کوه از همیشه کوتاهتر است.

  دامنم را به آب می سپارم و پیش می روم.

    باد می آید

    شرمی سرخ به صورتم می دود.

     به یاد می آورم  تنهایم.

         راه می روم

                       دستهایم را باز می کنم

                                   بوی شرجی  و نم دریا را در آغوش می گیرم.

                                             نسیم از آغوشم می گریزد.

                                                      لبه های دامنم را بالا می زند.

                                                           و آب تا زانوانم بالا می آید.

                 صدای سکوت همه جا را پر کرده است.

                               به ناخدا فکر می کنم 

                                           که می آید...

         

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت20:4توسط آزالیا |
سلام مخصوص سر آشپز
ولع نوشتن هر بار خودش را به شکلی پرتاب می کند توی صورتم.شاید شش تا دفتر خاطرات و یادداشت نصفه نیمه دارم و د این دنیای مجازی ، باز هم یک وبلاگ جدید.و این  یاس بود که این شور را در دلم انگیخت ، اما واقعا من نویسنده نیستم( به شکلی که یاس گفت من فقط دوست دارم یه روزی نویسنده شوم.)فقط گاهی سطری می نگارم برای دلتنگیهای دل کوچکم، که شاید خیلی از اوقات هم تنگ است.

اینجا سینستان است ، می خواهم از نو داستان بگویم.امیدوارم.....

پ.ن.دلیل تاخیرم در نوشتن متن افتتاحیه ،مسافرت بود. و همین.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت0:25توسط آزالیا |
حکایت رشته ها و پنبه ها...

...داشتم غر میزدم که چقدر خوبه که فروردین هم داره تموم میشه و ماههای حرام(بهمن.اسفند.فروردین)سال به اخر رسیدند و اینکه تازه صاحبان مشاغل داره یادشون می افته اون روزا ما کاری داشتیم... و کم کم تصمیم می گیرن به کارهای عقب افتاده مردم(البته به لحاظ زمانی)نیم نگاهی بیافکنند و چه بد که توی این ارساط!تو سفر خارجی هم داشته باشی و درگیر ویزا و بلیط و در اون حین یه خاطره هم یادم افتاد که روز اول عید امسال از شبکه...تلویزیون اسپانیا ایمیل زدند که اقا ما فلان فیلمتو تو جشنواره...دیدیم و تمایل دارم اونو واسه پخش تو شبکمون بخریم و یه نسخه ازش واسه ما بفرست.منم خوشحال که عجب سالی و عجب بهاری...

خلاصه تشکر کردم و گفتم اینجا الان تعطیلاته و بعد تعطیلات حتما واستون میفرستم.گذشت و یه چند روز بعد ایمیل زد فرستادی،گفتم شرمنده...اینجا هنوز تعطیلاته!!!اخه منم تهران نبودم و نمی تونستم برگردم...سرتونو درد نیارم طرف باز ایمیل زد و منم گفتم...

باورتون نمیشه!داشت دیوونه میشد گفت فکر میکنم با این حساب مردم ایران بیشتر از این که کار کنند تو تعطیلاتن و من بهش نگفتم که بعضا دائما در تعطیلاتند!!!و...   

...که واسه یه لحظه برق رفت و همه چیز پرید و شد حکایت رشته ها و پنبه ها....

منم راستش نمیتونم یعنی فرصتشو ندارم که از نو بنویسم...!!!

خلاصش اینکه من دارم یک هفته میرم سفر.برای شرکت تو یه جشنواره فیلم.البته زیاد دور نمیشم توی یکی از این کشورک های عربی پولداره که می خوان فرهنگی هم باشن!

ما رو(یعنی منو)دعوت کردند با سلام و صلوات که فقط یه نگاه!!!

شوخی بود ولی جدی جشنوارشون خوبه.امکاناتی هم که میدن عالیه...پول بلیط و ویزا و هتل و....پس تا اینجاش که خوب بوده تا برم ببینم اونجاش چطوره! و براتون تعریف کنم...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت18:30توسط یاس |
"سینستان=سینما و داستان"

یاس سلام میکنه

من فیلمسازم و همیشه دوست داشتم در حواشی کارم دست نوشته هایی داشته باشم اما هیچوقت همت نمی کردم تا اینکه ازالیا که خودش نویسندس اومد و این وبلاگ رو واسه هر دومون راه انداخت.

من در مورد سینما و اتفاقاتش می نویسم و زمانهایی هم که برای حضور در جشنواره های خارجی   سفر میرم از سفرم گزارش با عکس واستون تهیه میکنم.امیدوارم واستون جالب باشه.

ازالیا هم مطلب افتتاحیه خودشو مینویسه که حتما هم جالب خواهد بود چون بالاخره نویسندس دیگه!

    

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت13:28توسط یاس |